شب باران می آمد.یك آدم كلافه زیر لب تن اجدادراننده های بی احتیاط را روی ویبره گذاشته بود.
پسركی كه فردا امتحان داشت حالش از "باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه"...به هم می خورد.
بابا كنار پنجره تندتند سیگار می كشید.سوز می امد.مادر خوابیده بود.گداهای شهر زیر سقف تئاتر شهر جمع شده بودند.
دكه داری كه یادش رفته بود روی روزنامه هایش پتو بكشد حالا می لرزید.دو
نفر كه تازه نامزد كرده بودند كنار اتوبان پیاده می رفتند و اصلا حالیشان
نبود كه موش آب كشیده شده اند.مهم نبود.
پیرمردی
كه دكتر به بچه اش گفته بود آلزایمر گرفته نشسته بود روی نیمكت های سرد
پارك و داشت به این فكر می كرد كه چرا بچه ها دیگر حوصله بازی ندارند.
دو تا دزد قرار گذاشتند كه امشب را استراحت كنند.مادر بزرگ كنار رادیوی
دوموج عتیقه ...سجاده اش را پهن كرد.بوی نم هوا را برداشته بود.
یك نفر داشت گریه می كرد.چشم هایش خیس شده بود.دستهایش خیس شده بود.با
خودش حرف می زد:"چه خوب !باران كه می اید كسی نمی فهمد دارم گریه می كنم"
....
*******
صبح كه بیدار شدم باران نمی امد.خدا تازه به فكر كودكی افتاد كه فردا امتحان داشت و كفش هایش سوراخ بود.
7: *** هزاران نفر برای بارش باران دعا میکردند... غافل از اینکه، خدا با کودکیست که چکمه هایش سوراخ است ***
تبلیغات








